داستان کوتاه مامان دیگه داد نزن

[ad_1]

داستان کوتاه مامان دیگه داد نزن


? داستان_کوتاه
✨مامان دیگه داد نزن
? ژانر اجتماعی
✍ بقلم سعیده براز

به دروازه ی قدیمی خانه خیره شد….ترس و اضطراب به قلبش هجوم آورد….به بسته ی که دردست داشت نگاه کردوزمزمه کرد:
دیگه نترس ….امشب همه چی تموم میشه.
به داخل حیاط که پا گذاشت به یاد دوران کودکی اش افتاد اما آن اتفاق خط بطلان به روی آن خاطره ها کشید .
وارد خانه شد وازبوی نم ورطوبت ابرو درهم کشید، سالهای سال بود که دیگر کسی وارداین خانه نشده بود…فقط اوبودکه ازروی ناچاری به اینجا می آمد.
برای اولین باروارداتاق ممنوعه شد…ده سال بود که هرشب کابوس این اتاق را می دید ده سال از این اتاق وحشت داشت وحالا برای اولین بارو آخرین بار وارداین اتاق جهنمی میشد .
روی زمین خاکی نشست به درو دیوار اتاق زل زد…هنوز هم ردخون روی دیوار بود….بسته از دستش افتاد….هردودستش رامحکم روی گوش هایش گذاشت…امانه …صدای فریادهای مادرش قطع نمیشد.مادر التماس میکرد… گریه میکردتا پدردست ازسرش بردارداما پدر دست بردار نبود ده روز تمام مادر راشکنجه کرد،مادری که تازه زایمان کرده بود واو تمام این ده روز پشت در صدای ضجه های مادررا می شنید.خواهرش هم بود اما آنقدر کوچک که چیزی از موضوع نفهمدولی او آنقدری می فهمیدکه طفل تازه به دنیا آمده رابا آب قند سیر کند تا مبادا گریه کند وپدر به سراغ آنها بیاید.
درروستاهمسایه ها از مادرش علت سروصدای آنهارا پرسیده بودندومادر هربار گفته بود :دعوای زن وشوهری ساده است.
پوزخندی برروی لبانش نقش بست،چقدرهم ساده بود!
دلش ضعف رفت….با به یاد آوردن آن خاطره گرسنگی از یادش رفت….
شکنجه های پدر چند روزی به درازا کشید….چندروزی بود که مادر دراتاق زندانی بود…چندروزی بود که غذای گرمی نخورده بودکه با استشمام بوی کباب خوشحال به سمت اتاق دوید.باخودش فکر کرد حتماپدرو مادر باهم آشتی کرده اند وحالا مادر برایشان گوشت کباب می کند.
اززیر دربه داخل نگاهی انداخت پدردرحالی که گوشت کبابی رامیخوردبالذت به مادر نگاه میکرد متوجه چشمهای از حدقه بیرون زده ی پدر شد وبادیدن وضعیت مادر زمان برایش ایستاد….شاید از آن لحظه به بعد روحش مرد مادرش به صندلی بسته شده بودوخون ازروی سینه هایش جاری بودوتمام ناخونهایش راپدرکنده بود… ده سال بیخبری عذابش میداد چرا مادرش زودتر از دست پدرش فرار نکرد؟ چرا پدرش مادر راشکنجه میداد؟ چرا با سیگار تن مادر راسوزاند؟ چرا به سینه های مادر میخ کوبید ؟چرا ناخونهای مادر راکشید ؟چرا موهای مادررا کند؟ چرا مادر را کشت وبعد با یک مرده رابطه داشت وبعد از همه ی این عذابها آمدو طفل شیرخوار رابزور ازاوگرفت ودر آغوش مادر گذاشت تا هردورا آتش بزند ومرگشان را یک اتفاق جلوه دهد اما مردم بالاخره فهمیدند وجلوی اورا گرفتند.
پدرش حتی کنار چوبه ی دار اعتراف کرده بودزنش پاک بوده وگناهی نداشته ….پس این همه شکنجه برای چه بود جنون بود جنون آنی شنیده بودامامگر جنون ده روزه هم داریم ؟
خواهرو برادرش پیش عمه هایش بزرگ شدند واو درخانه ی عمویش ماند اما بعد ازمدتی عذرش را خواستند وگفتند تودیگه از عهده ی خودت برمیایی!!!
از عهده ی چه برمی آمد ؟از عهده ی کابوسهای شبانه اش یا صداهای کمک خواستن مادرش؟ ازترس آن خانه به خیابان پناه برد وبالاخره معتاد شد …برای فراموش کردن میکشید .
لبخندی برروی لبش نشست خواهرو برادر کوچکش حالا ازدواج کرده بودند خیالش ازبابت آن دو راحت بود.
از فکرکردن به گذشته دست کشید…به روی زمین دست کشیدتابسته راپیداکند اما دستش به چیزی خورد، دستش رابالا آورد ….اشک درون چشمانش حلقه زد….موهای مادرش بود….
دیگر گنجایش نداشت…بسته راباز کرد…کش رادور بازویش بست وموادرادرون سرنگ ریخت …اینبار خیلی بیشتر از سریهای قبل.
زمزمه کرد مامان دیگه داد نزن …الان تموم میشه …. الان تموم میشه
و…
تمام شد.

تعداد بازدید 15

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *