دانلود رمان شروعی دیگر از فاطمه زهرا ربیعی

[ad_1]

خلاصه داستان:

داستان راجع به یه دخترِ… دختری که روز عروسیش اتفاقی می افته که کل زندگیش از این رو به اون رو می شه… دختری که تا اون روز معنی درد و غم و نمی دونست حالا با این اتفاق غم با زندگیش عجین می شه… ولی قرار نیست این تغییرات تو زندگیش همیشگی باشه، قرار نیست غم شریک لحظه لحظه ی زندگیش باشه … امـــا…

آیا دختر قصه می تونه از پس این فاجعه بربیاد؟!

باز هم صدای خنده اش گوش فلک رو کر می کنه؟!

باز هم چشمای غمگینش ستاره بارون می شه؟!

باز هم قلب یخ زده اش گرما رو حس می کنه؟!

خودتون بخونید تا همه چیز و بفهمید…!

 

 

قسمتی از داستان:

با شنیدن اسمش لبخند روی لبم نشست، پسرخاله‌ی دوست داشتنی من و البته برادری که همی‌شه حامیم بود.

مهران دست چپش رو بالا آورد و نگاهی به ساعتش کرد:

_اول می‌ریم آتلیه. هر وقت اونجا کارمون تموم شد دیگه.

یه هو یه ماشین با سرعت خیلی زیادی از کنارمون گذشت و مهرانم که اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشت کنترل ماشین از دستش خارج شد.

سرعت بالای ماشینی که از کنارمون رد شد، سرعت بالای خودمون، فرمون رها شده، موبایل بـ ـغل گوش مهران… همه و همه باعث شد خیلی راحت مهران کنترل ماشین رو از دست بده!

ماشین چند دور مارپیچی رفت و سرعتش هرلحظه زیاد تر می شد و من جز جیغ زدن و صدا زدن مکررِ اسم مهران هیچ کاری نمی‌تونستم انجام بدم.

سرم گیج می‌رفت، انگار همه جا داشت می‌چرخید، صدای بوق ماشین ها توی مغزم می‌پیچید. ولی من بی وقفه جیغ می‌زدم و از مهران می‌خواستم ماشین رو نگه داره.

مهران دستش رو به فرمون رسوند و خواست ماشین رو کنترل کنه که ماشین روی یه چیز سنگ مانندی رفت و باعث شد دست مهران از روی فرمون سُر بخوره. ماشین به سمت راست کشیده شد و با حداکثر سرعت با جدول برخورد کرد.

جیغ زدم، یه لحظه همه جا تاریک شد. حس کردم توی خودم مچاله شدم، فشار زیادی به قفسه سـ ـینه َم وارد شد و نفس کشیدنم سخت شد، به سختی دستم رو توی هوا تکون دادم که به جسم سفتی خورد، چنگ زدم به اون جسم سفت و سعی کردم خودم رو بالا بکشم، نفسم رو حبس کردم و با تمام توان جسم سنگین شدم رو بالا کشیدم. راه نفسم آزاد شد…

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *