دانلود رمان پسران شاه، دختران گدا از امیر فرهی (پسر آسمان)

[ad_1]

خلاصه داستان:

نكرده چرخ روزگار، بـر هيچكس وفا

چون می‌خوانيم هرساله در قصّه ها

كه مجنون تر ز فرهاد و شيرين تر از ليلا

از بدر عشقِ ميان آدم و حوا

تا بوده عشق جاودان در راه

مى رسيد شاهزاده اى به گدا!

از چوپانى يوسف، به سلطنت زليخا

به تيزى صبر ايوب و تيغۀ اهريمن ها

عشقى به شفافى دريـا، به بلندى ابـرها

به نمناكى لب ها، به دردناكى غم هـا

به سوزناكى سرما، به وسعت قلب ها

به روشنايى فردا، به بى قرارى دل ها

عشق هاى ممنوعه، عشق شاهى به گدا

هميشه زشت و زيبا، هميشه روشن و سياه

هميشه و هميشه تضاد!، زندگى پر از پايين و بالا

و عشق و عشق و عشق…

ميان كيست؟ دو قبيلۀ از هم جدا

توجه: این فایل تنها “فصل اول” داستان هست و به درخواست نویسنده روی سایت قرار گرفته است.

 

قسمتی از داستان:

تو صفحۀ خاموش گوشى به خودم نگاه كردم. رنگم پريده بود! شايد هم نه، اينجا بيش از اندازه تاريك بود. نمى‌دانستم، فقط مثل بيد به خودم می‌لرزيدم و افكار گنگ و اصم ذهنم رو كنكاش می‌كرد. دست به جيب مانتو سرمه اى گشادم بردم، رژ قرمز براق را بيرون كشيدم و از چپ به راست بر روى لـ ـبم پـر رنگش كردم. بهتر شد…

حالا مطمئن شدم كه ترسيده ام و رنگمم شده مثل گچ ديوار. چون هميشه وقت هايى كه ترسو و ضعيف می‌شدم از اين رژ استفاده می‌كردم تا حسم رو پشت رنگ جيغ، و ابهت و قوسى كه به چهره ام می‌داد، مخفى كنم. بارى ديگر نگاه كردم… نيازى به رژگونه نداشتم، چون بدجورى خون به چهره ام دويده بود و گونه هام بى تابانه در حرارت بدنم می‌سوختن…

آدمسم رو داخل دهانم چرخوندم و آب دهانم رو تند تند قورت دادم. می‌ترسيدم، بار اوّل بود كه می‌خواستم اين كار رو انجام بدم. گروگانگيرى! من كجا و اين حرف ها كجا… من كه تو كل عمرم فقط بلد بودم النگو بچه و كيف پيرزن بدزدم، به گروگانگيرى نمی‌خوردم… انگار از پنجم ابتدايى بلندم كرده بودند و توقع داشتند كه كنكور امتحان بدم…

انگشاى دست راستم كه روى فرمون ماشين ماسيده بود و مدام با آن لاك هاى پر ورزق برزقش روى فرمون ضرب می‌گرفت، با فشـار دست ياسمين به سكوت رسيد.

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *