داستان کوتاه فرصتی دیگر

[ad_1]

داستان کوتاه فرصتی دیگر


? داستان_کوتاه
✨فرصتی دیگر
? ژانر عاشقانه
✍ بقلم مرضیه الف
با شنیدن صدای زنگ ایفون با کرختی خودم را از تختم جدا کردم،و با کشیدن پاهای برهنه ام بر روی سرامیک های سرد خانه خودم را به ایفون رساندم، این سردی دوست داشتنی هم دیگر مرا خوشحال نمیکرد.
پستچی بود، نامه ای را برایم اورده بود، بعد از قرار گرفتن نامه در دستم، با دیدن ارم روی پاکتش سرعت بیشتری را برای باز کردنش خرج کردم.
با خواندن متن نامه لبخندی که مدت ها از لبانم فراری بود، بر لبانم نقش بست.
همان چیزی بود که مدت ها منتظرش بودم ولی هیچگاه خودم جرات به وجود اوردنش را نداشتم.
نگاهم را از نامه ای که بین انگشتانم تکانش میدادم گرفتم و به دور تا دور خانه نگاه کردم؛ بهم ریختگی خانه توجه ام را به خود جلب کرد.
باید به خاطر کار بزرگی که انجام داده بود از او تشکر میکردم… کاری که مرا از این زندگی که انگیزه ای برای ادامه اش نداشتم جدا میکرد.
تصمیم گرفتم نابسامانی که دوماه برخانه ام چیره بود را سامان بخشم.
بعد از چهار ساعت فعالیت مداوم و پی در پی خانه رنگ و بویی تازه گرفت و بوی فسنجان مورد علاقه اش خانه را پر کرد.
با چرخیدن کلید در، در برخلاف همیشه به استقبالش رفتم و کت و کیفش را از دستش گرفتم، و همه ی بهت و تعجبش را به لبخندی مهمان کردم.
سرمیز وقتی از دلیل این تغییرات پس از چند ماه جویا شد، در جوابش گفتم:نامه ی دادگاه خانواده امروز به دستم رسید و به عنوان تشکر این کارها را انجام داده ام.
از فردای ان روز باز روال قبل را در پیش گرفتم و باز هم زندگی بی روح.
وقتی وارد خانه شد و ظرف های کثیف، خانه ی بهم ریخته و نبودن غذا را دید.
باتعجب گفت :چرا باز تغییر.
در جوابش فقط گفتم:برای هر عمل یک تشکر کافیست و من دیروز تشکر کرده ام.
بعد از یک هفته رو در رویم قرار گرفت و گفت :زمان جلسه ی دادگاه را یک هفته جلو انداخته ام، باز هم برای تشکر یک روز به زندگی ام رسیدگی کردم و ناهاری را برای تشکر ترتیب دادم.
در نامه نوشته شده بود زمان اولین جلسه ی دادگاه سه ماه دیگر است.
در دوماه اول هر چند روز یک بار یک خبر جدید از پیشروی پرونده ی طلاقمان میداد و هر بار به روش قبل از او تشکر میکردم.
یک روز که از خواب بیدار شدم، میخواستم طبق روز قبل خانه را مرتب کنم که با به یاد اوردن اینکه خبری نشنیده ام تا این جواب تشکرش باشد، خانه را به همان حال رها کردم.
ولی بازم عادتی که در وجودم ایجاد شده بود مرا ترغیب کرد که کار ها را روی زمین نگذارم.
خوب خودم را می شناختم، فهمیدم که بعد از این مدت دیگر به اینکه به زندگی ام رسیدگی کنم برایم تبدیل به یک کار دوست داشتنی شده بود و بدون انکه منتظر خبری از طلاقمان باشم ان را انجام میدادم.
ظهر وقتی وارد خانه شد و روندی که مربوط به روز های تشکر بود را دید با تعجب پرسید:من که خبری به تو نداده ام.
در جوابش گفتم:به این زندگی تمیز، به پختن غذا و خوردنش با یکدیگر و تشکری که ازم میکنی عادت کرده ام، حال دیگر این زندگی و تو را دوست دارم.
بعد از چند لحظه گفت:اعتراف میکنم بعد از اولین روزی که به خاطر نامه ی دادگاه ازم تشکر کردی، دیگر پیگیر طلاق نشدم و هر خبری که به تو میدادم خیالی بود، چرا که تو فقط به یک تلنگر و یک انگیزه برای ادامه ی زندگی نیاز داشتی.
پایان…

 

تعداد بازدید 4

[ad_2]

لینک منبع