داستان کوتاه کبوتری اسیر آسمان

[ad_1]

داستان کوتاه کبوتری اسیر آسمان


? داستان_کوتاه.
✨ کبوتری_اسیر_آسمان
? ژانر_عاشقانه
✍ بقلم_مه_گل

بی توجه به من نگاهشو به آسمون دوخته بود،
ومن با عشق بهش زل زده بودم.
لحظه ای نگذشته بود که با لحن شیرینش همون‌طور که نگاهش به آسمون بود گفت: چرا این کبوتر انقدر تو آسمون بال بال میزنه؟ببینش!

نگاه را از چهری دل ربایش گرفتم وبه کبوتر تنها و سفید که غرق در آبی آسمان بود دوختم.

 

– خب بایدم بال بال بزنه، مگه چیه؟

با تعجب گفت: مگه چیه! انگار نه انگار تو آسمونه، طوری بال میزنه انگار اسیرِ قفس شده و دنبال راه فرار میگرده.

نگاهمو از آسمون گرفتم و به صورت زیباش دوختم، نا خودآگاه لبخند زدمو گفتم: شاید.

اخم ظریفی روی پیشونیش نشست وگفت:ینی چی شاید؟ مگه نمی بینی آزاده.
حرفش تموم نشده بازم چشم به آسمون دوخت؛ نگاهم هنوز به نیمرخ زیباش دخیل بسته بود که با یادآوری حسم بهش قلبم گرفت، لبخندم بی اراده قالب تهی کرد و از درد قلبم پوزخند شد،

رو برگردوند و با همون اخم گفت: دیدم ها! به چی پوزخند زدی؟

به آبی معصومِ چشم هاش خیره شدمُ گفتم: منم آزادم، اما وقتی یادش ذره ای مرا به حالِ خود نمیذاره چه فایده؟به نظرت این اسارت نیست؟
حتما باید به بند کشیده بشی که مُهرِ اسارت بگیری؟
شاید محکوم شده به پرواز، اصلا کی گفته آزاده،
شاید این کبوترم مثل منه
[اخمش کم کم رخت بست و جاشو به بُهت داد؛ تمام جسارتمو به خرج دادم و چشمامو به چشماش دوختم و ادامه دادم] به ظاهر آزاده و هرجا که بخواد میره، اما دلش اسیر عشقی شده که هر جا هم بره بازم کبوتر جلد همون جاست…

تعداد بازدید 16

[ad_2]

لینک منبع