دانلود رمان پاییزان

[ad_1]

نام کتاب : پاییزان

نویسنده : مینا محمدپور

موضوع :عاشقانه

صفحات :202

خلاصه :

رها دانشجوی سال آخر طراحی صنعنتیه سال هاست عاشق نیماست ،به نیما میگه دوسش داره اما نیما بنا به دلایلی که بعدا مشخص میشه با  ساناز ازدواج میکنه رها دچار افسرگی میشه و برای فرار از افسردگی تو شرکت امیر علی راد که یه مرد جوونی هست مشغول به کار میشه و علاقه ای بین امیر علی و رها ایجاد میشه ولی اتفاقی پیش میاد که مسیر تمام اتفاقات رو عوض میکنه که اون …..

 

 

 

کپی برداری از مطالب نودهشتیا بدون درج نام و لینک نودهشتیا ( 98ia.co ) غیرمجاز بوده و پیگرد قانونی دارد

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان در تلاطم سرنوشت

[ad_1]

نام کتاب :در تلاطم سرنوشت

نویسنده : رها ازاد

موضوع :احتماعی،عاشقانه

صفحات : 298

خلاصه :
این سرنوشت با بقیه ی سرنوشت ها متفاوته ..این سرنوشت بالا و پایینی های بسیار داره شادی و غم های بسیار مثل خیلی از سرنوشت های دیگه…
عسل دختری از حنس شیشه شکننده و ظریف اما طماع که به خق خودش تو زندگیش راضی نیست و سعی میکنه هر طور که هست با استفاده از هرکس و هر چیز خودش و به موقعیتی و برسونه این در خالی است که سام سرراهش قرارمیگیره و سرنوشت جدیدی و براش رقم میزنه….

 

کپی برداری از مطالب نودهشتیا بدون درج نام و لینک نودهشتیا ( 98ia.co ) غیرمجاز بوده و پیگرد قانونی دارد

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان نامه ای از طرف زندگی

[ad_1]

نام کتاب : نامه ای از طرف زندگی
نویسنده : سحر جهانگیری – saharjahangiri کاربرانجمن نودهشتیا
موضوع : عاشقانه ، درام

تعداد صفحات 216

 

 

خلاصه داستان : این کتاب داستان دختری رو به تصویر می کشد که به خاطر مسایل مختلف کاری و احساسی و همینطور مرگ برادر بزرگ ترش، مجبور به خارج شدن از ایران می شود. بعد از پنج سال تحمل و سختی کشیدن، سوگند تهرانی، شخصیت اصلی رمان تصمیم به بازگشت می کند اما تا وقت رسیدن به ایران کسی رو خبر دار نمی کند. به محض ورود به ایران و سنجیدن اوضاع برای اجرا کردن فکر های درسرش مجبور به خبر دار کردن چند تا از دوست هایش می شود. با خبر دار کردن دوست هایش، نقشه های که در طول این پنج سال برای نابودی امیر راد، عشق زندگیش و قاتل برادرش کشیده بود به تاخیر می افتد و در طی انتقام گرفتن از امیر راد، با پسرعموی امیر آشنا می شود و ناخواسته پا در بازی هفت گانه ای می گذارد که راز های مختلف چند خانواده را بر ملا می کند و در طی هر بازی یک نفر زندگی اش را از دست می دهد. در آخر سوگند  نابود تر از گذشته در دام می افتد و خودش آخرین مهره ی بازی هفتم است که هم کیش و هم مات می شود.

 

 

مقدمه:
عشق سه حرف است. سه حرف عادی در الفبا، اما امان از آن وقتی که یک نفر را گرفتار خود می کند و خیلی حرف می شود. اولش شیرین و رویایی است، ولی امان از آن وقتی که از دست می دهی آن کسی را که دیووانه وار می پرستی. این دوست داشتن ها مانند بستن دکمه های پیراهن، تا به آخر نرسی نخواهی فهمید که اشتباه بوده اند . بعضی وقت ها باید بعضی حرف ها را خورد، مانند دوست دارم یا عاشقت هستم چون اشتباهی هستند و زندگی ات را از این رو به آن رو می کنند. ای کاش هیچ کس گرفتار عشق این سبکی نشود. ای کاش خدا در سرشت آدم های به اصطلاح خاکی اش می نوشت که تا وقتی یک انسان دوستتان دارد، به او مسول هستید و آدم ها هم این را یک قانون می دانستند و هیچ وقت این قانون را زیر پا نمی گذاشتند. آخر می دانی انسان هم آرزوست چون هر انسانی می تواند آدم باشد اما هر آدمی نمی تواند انسان باشد. خدایا کاش آدم هایت مانند حرف هایشان قشنگ بودند. انگار هر کدام نقابی از انسانیت دارند و در زیر نقاب چیزی جز سیاهی بی انتها نیست. انگار در خط تولید آدم هایت یک نقص فنی وجود دارد… هیچ کدام بویی از قلب و انسانیت نبرده اند.

من هرگز نخواستم از عشق افسانه بیافرینم. باور کن! من فقط می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم ، ساده و کودنانه. من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم. آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم و چه لذتی بالا تر از این لذت کوچک. ولی می دانی؟ هیچ وقت من و تو با هم و در کنار هم نخوایم بود و نخواهیم آمد. نه این که من نخواهم و نه این که تو نخواهی، انگار سرنوشت نمی خواهد.

گاهی سخت می شود. دوستش داری و تو از سهم بودنش، تصویری است رویایی در سرزمین خیالت. دوستش داری و سهم تو از این همه، تنهایی ای آرام و نفس گیر است. بعضی آدم ها را نمی توان داشت. تنها می شود جور خاصی دوستشان داشت. من هم او را هم به سادگی دوست داشتم و بهای دوست داشتنم، از دست دادنش بود. از دست دادم نه برای این که دوستم نداشت، نه! فهمید من خیلی دوستش دارم.

در زندگی هر آدمی، از یک روز، از یک جا، از یک نفر ، دیگر هیچ چیز مانند قبل نیست و نخواهد شد و چه تکلیف سختی است این بلاتکلیفی. چه ممکن چه محال چه سخت و چه آسان او دیگر نیست و نخواهد بود و فقط خاطراتی می مانند تلخ و نفس گیر…

همیشه در این میان خاطره ای است که نفس آدم را برای لحظه ای تنگ می کند و انسان را وادار به دل تنگی. وادار به لبخند زدن زورکی اما دوباره لبخند زدن هم دل می خواهد که من دیگر ندارم. خاطراتی که مانند یک تیغ کند می مانند که روی بدنت می کشی. نمی برند اما زخمی می کنند. خاطرات زیاد تر از چیزی که باید بین ما باشند، هستند. آخر می دانی، ما دو غریبه ایم با خاطرات مشترک.

یک روز من و تو، یک روز این دو غریبه، دور از هم دیگر، در آغوش دیگری به یاد یک دیگر گریه خواهند کرد و یک روز تو افسوس خواهی خورد! روزی که در آغوش دیگری با فکر کردن به من، آرام می شوی و آن روز من دلم برای تو که نه ، برای روز های با هم بودنمان تنگ شده است. کاش بودی تا حداقل چیزی برای از دست دادن، داشتم.

راه می روم و شهر زیر پایم تمام می شود و تو هیچ کجا نیستی. دنبالت می گردم آخر من و تو یک عکس دو نفره به این دنیا بدهکاریم و چه بازی قشنگیست دنبال تو گشتن وقتی در هیچ نا کجا آبادی نخواهم تو را یافت و این است نامه ای از طرف زندگی. نامه ای شیرین برای خاطراتمان و نامه ای تلخ برای جدا شدنمان.

من دیگر برای تو از این نامه سخن خواهم گفت. از این نامه نا تمام و نا عادلانه. نامه ای که زندگی علاقه خاصی به ناعادلانه نوشتنش دارد. آخر می دانی وقتی زندگی قید من را زد، برای من قید احساساتم را زدن چیزی نیست.

 

من دیگر برای تو از نهایت سخن خواهم گفت که چه سوگوارانه است تمام پایان ها..

 

 

کپی برداری از مطالب نودهشتیا بدون درج نام و لینک نودهشتیا ( 98ia.co ) غیرمجاز بوده و پیگرد قانونی دارد

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان دلواپسی

[ad_1]

نام کتاب : دلواپسی

نویسنده : بهاره شیرازی

موضوع : عاشقانه

صفحات 185

 

خلاصه داستان
دلواپسی داستان واقعی دختر بچه ایست که به سرپرستی پذیرفته میشود اما متاسفانه از طرف اهل خانواده مورد بی مهری وتجاوز قرارمیگیرد داستان دلواپسی حال وهوای جنگ تحمیلی را دارد که دران زجرها ونگرانی های دختری رانشان میدهد که چگونه با مشگلات دست وپنجه نرم میکندوبزرگ میشود دراخر او باحمایت ناهید دختر خانواده وعشق رزمنده ای که به مرور زمان عاشق وحامیش میشود عاقبت خوشی پیدا میکند

 

سخنان نویسنده

تجربه کرده ام بر اینکه اگر بخواهم از آزار دیگران مصون بمانم، گوش را کر و روحم را آنقدر ارتقا بدهم که خدنگ و شماتت اطرافیان بر جانم آسیب نرساند، جز حقیقت حرفی نزنم و تابع زور هیچ کس نباشم، حال بگویند رابعه باید زیر دست باشد و جز فرمان بردن حق دیگری ندارد.

اگر احساسات از ملزومات زندگی انسان است من آن را دور انداخته و چون سنگ زندگی خواهم کرد. هر کس در این دنیا با افکار خود دل خوش است و اعمال و رفتار دیگران را با عقل و منطق خود می سنجد، خواهی نخواهی مردم هرآنچه را که خود دوست دارند می بینند و می‌گویند، کسی به دیوانگی و دیگری به دانا بودنت حکم می‌دهد، باید به آنها گفت هرگاه کفش های مرا پوشیدید و راه رفته‌ی مرا پیمودید آنگاه با جسارت لب باز کرده و سخن بگویید.

حیف که کسی حاضر به پرسیدن حال و احوالت نیست ، کسی نمی پرسد دردت چیست؟ چون همگی از راستی فراری و دوستدار دروغ‌های بزک شده امروزی هستند و کسی طالب دانستن حقیقت زلال و ناب نیست.

خواننده عزیز من رابعه هستم ، دلم می خواهد تو مرا بخوانی و حقیقت زندگی ام را بدانی، آنگاه با آسودگی خیال دانسته به قضاوتم بنشینی!

 

 

 

 

 

کپی برداری از مطالب نودهشتیا بدون درج نام و لینک نودهشتیا ( 98ia.co ) غیرمجاز بوده و پیگرد قانونی دارد

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان بانوی قصه

[ad_1]

نام رمان : بانوی قصه
نویسنده : beste کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۵۲۹
خلاصه داستان :
فریادش تمام اتاق رو گرفت. صداش پیچید و پیچید و پیچید و مثل یه سیلی محکم خورد به گونه ام.
متعجب نگاهش کردم، ناباور. خون توی رگ هام منجمد شده بود. فریادش همراه شد با پرت شدن گلدان بلوری که تکه تکه شد و هر تکه اش با صدا به گوشه ای افتاد. صورتش قرمز بود.
ـ تو … تو چی کار کردی؟ خیانت؟! خیانت به من؟! من چه اشتباهی مرتکب شده بودم؟
سرش رو خم کرد. مرد عصبانی رو به روی من حالا سرش رو خم کرده بود و سعی داشت اشکی که داشت از چشماش می ریخت رو پس بزنه.
ـ جز عاشقت بودن، جز پرستیدنت؟
این جمله رو گفت و به سمتم حمله کرد.

دانلود کتاب با فرمت PDF

[ad_2]

لینک منبع